|
من ماندم و خاطرات تلخ و شیرین....
مهربانم :
چشمان خیسم گواه رفتنت را می داد...
گواه نبودنت......
گواه تنهایی در اینده ای درد ناک...
احساسم را بشناس، احساسم همین چند خط نوشته است...
کمتر نباشد بیشتر نیست. ....
ته مانده احساسم از آن توست ....
رفتنت: احساسم را هم کور کرد ،هم گور کرد...
بعد رفتنت من ماندم تنهایی و غم...
رفت تا ستاره ای باشد در دل سیاه شب که به تیرگی گرائید
ستاره ای که نور بود،امید بود،عشق بود،احساس بود.............
خاموش خاموش شد.
ستاره ام اگر اوج می گرفت،اگر می گذاشتند اوج بگیرد،آنقدر به
انتها می رفت که هیچ ستاره ای برابریش را نکند
اما دریغ ..........ستاره ام در نطفه خفه شد و هرگز نتوانست احساسش را نسبت به اسمان ابراز کند...
و هراس داشت به همگان بگوید اری من ستاره : اسمان را دوست دارم....
ولی می دانم و یقین دارم روزی می رسد
که از آن سوی کهکشان پر گشایی و به سوی من آیی...
تو ستاره مسافری !! مهاجر که نیستی..
مسافر سفر می کند نه برای همیشه
|